به روز شده در: ۰۲ آبان ۱۳۹۳ - ۱۲:۰۰
اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّداُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ.      
کد خبر: ۶۱۲۷۶
تاریخ انتشار: ۲۶ تير ۱۳۹۱ - ۱۲:۱۵
زمانی که ایشان در ارتفاعات سور کوه به شهادت می رسند پیکر این بزرگوار در همان محل باقی می ماند که بانوان شهر بانه به نشانه اعتراض در جلوی مقر سپاه جمع می شوند و خواستار بازگرداندن پیکر ایشان می شوند و می گویند اگر این اقدام انجام نشود بانوان شهر خود اقدام به این کار می کنند.
"بعد از سلام علیک اول همان حرفی را گفت که خانواده اش قبلا گفته بودند. گفت: برنامه ام این نیست که از جبهه برگردم. حتی ممکن است بعد از این جنگ بروم فلسطین. یا هر جای دیگر که جنگ حق علیه باطل باشد...بعد از اینکه حرف های او تمام شد گفتم شما می دانید که من فقط دو سال از شما کوچکترم. مشکلی با این قضیه ندارید؟ ایشان جواب داد: «من مشکلی با سن شما ندارم. حتی قیافه هم آنقدر مهم نیست که بتواند سرنوشتمان را رقم بزند.» جلسه اول بود که توانستم دزدکی نگاهش کنم. مخصوصا که او هم سرش را زیر انداخته بود."
 
به گزارش شبکه خبری البرز خانم ارمغان در مورد ایرادهای مادرش و عکس العملی که شهید زین الدین انجام می داد می گوید:" مادرم می گفت: «چه طور می شود دو هفته منیر را بگذارید و بروید جبهه؟» او جواب می داد:«حاج خانم ما سرباز امام زمانیم،صلوات بفرستید.» و همه چیز حل می شد."
 
ایشان تعریف می کند که وقتی در اهواز ساکن شده بودیم هر وقت قصد رفتن به جبهه می کرد چیزهایی مثل حدیث، آیه یا جمله ای از وصیت نامه شهدا را با ماژیک می نوشت و به دیوار می زد و می گفت: دفعه بعد که آمدم این را حفظ کرده باشی.
 
آقا مهدی می گفت:«بدم می آید از این مردهایی که می بینم می آیند و به زن هایشان می گویند دوستت داریم. آن وقت زن هم می گوید خب اگر این طوری است پس مثلا فلان چیز را برایم بخر.»  
می گفت:«یک چیزهایی را من از این بچه ها در جبهه می بینم که زبانم بند می آید. دیروز یک مهندسی از بچه های جهاد آمد پیشم و گفت آقا مهدی! خانمم تماس گرفته بچه دار شدیم. اگر امکانش هست مرخصی می خواهم. گفتم اشکالی ندارد تا شما کارت را تمام کنی من برگه مرخصیت را می نویسم. تا برود کارش را تمام کند یک خمپاره خورد کنارش و شهید شد. من نمی توانم با دیدن این چیزها خانواده ام را مقدم بر بقیه بدانم.»  
 
مرد در انتهای راه بود. سالهای شناسایی تمام شده بودند. ولی او هم مثل همه نیروهای شناسایی دیگر بود که وقتی فرمانده می شدند هم دوربین از دستشان نمی افتاد. از بس با همه آنهایی که از این شهر و آن شهر اعزام شده بودند گرم می گرفت. اراکی ها فکر می کردند اراکی است، قمی ها فکر می کردند قمی است. تیپ علی بن ابی طالب شده بود زن و بچه هاش. اول ازدواج به زنش گفته بود:«من قبل از تو سه تا تعلق دیگر دارم، سپاه، جبهه، شهادت.»
 
خانم ارمغان در مورد ساده زیستی شهید زین الدین می گوید: "خودش که اهل چیز نو خریدن نبود، نه برای من نه برای خودش. یک بار من و خواهرش پیراهن و شلوار برایش خریدیم. توی خانه لباس ها را پوشید و رفت. وقتی برگشت دوباره همان لباس های سپاه تنش بود. گفت: یکی از دوستانم می خواست داماد شود لباس نو نداشت. دادم به او."
همسر شهید در چندین جای کتاب از دوران بعد از ازدواج که دو سال بیشتر طول نکشید گلایه هایی دارد و از زمانی می گوید که مهدی زین الدین مثل دیگران در مسائل زندگی دخالت نمی کرده و حتی دیدن دختر نوزادش لیلا، برای اولین بار او را مثل پدران دیگر خوشحال نکرده است. او می گوید: "احساس می کردم تولد لیلا ما را به هم نزدیک تر کرده و من حق دارم از او بخواهم که با هم یک جا باشیم. فکر می کردم لیلا ما را زن و شوهرتر کرده است. گفتم تو خیلی کم حرف هایت را می گویی. خندید و گفت: یک علت ابراز نکردن من این است که نمی خواهم تو زیاد به من وابسته شوی."
 


وی در مورد نحوه شهادت شهید زین الدین می گوید: "آقا مهدی راه می افتد از بانه برود پیرانشهر در یک جلسه ای شرکت کند. طبق معمول با راننده بوده ولی همان لحظه که می خواسته اند راه بیفتند، مجید که از اقوام آقا مهدی بود می رسد و آقا مهدی هم به راننده می گوید دیگر نیازی نیست شما بیایید با برادرم می روم. بین راه هوا بارانی بوده و دیدشان محدود. مجبور بودند یواش بروند. که به کمین ضد انقلاب برمی خورند. آنها آر پی جی می زنند که می خورد به ماشین و مجید همان جا پشت فرمان شهید می شود. آقا مهدی از ماشین پایین می آیدتا از خودش دفاع کند و تیر می خورد."
 
همت مردانه ,بانوان بانه

زمانی که ایشان در ارتفاعات سور کوه به شهادت می رسند پیکر این بزرگوار در همان محل باقی می ماند که بانوان شهر بانه به نشانه اعتراض در جلوی مقر سپاه جمع می شوند و خواستار بازگرداندن پیکر ایشان می شوند و می گویند اگر این اقدام انجام نشود بانوان شهر خود اقدام به این کار می کنند. که درنهایت پس از اینکه نیروهای سپاه برای بازگرداندن پیکر این شهید عزیز به راتفاعات می روند بانوان شهر بانه نیز به همراه آنها رفته و پس از یافتن پیکر این شهید جلیل آن را تا شهر بانه بر روی دستان خود تشییع می کنند.
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته:
شریفی
|
|
08:33 - 1391/06/08
0
0
بهشت جاودان و رحمت خدا نصیبشان گردد . انشاالله
نظر شما :
نام:
ایمیل:
* نظر: